یادم باشد که هربار برای موضوع کوچکی اخم میکنم یا بدتر از آن، قهر میکنم... آهسته آهسته و بیصدا دیگران حساسیت اشان را نسبت به ناراحتیام از دست میدهند. کمکم باید نگران بشوم مبادا روزی بیاید که ناراحت شوم و دیگران با خود بگویند " کار همیشگیاش او است. رهایش کنید و بگذارید به حال خودش بماند" و نگرانتر برای روزی که دیگر بزرگترین ناراحتیهایم نیز به چشم دیگران نیاید و دنیایم خالی از توجه و عشق شود.
یادم باشد که هربار برای موضوع کوچکی داد و فریاد راه میاندازم، آهسته آهسته سبب میشوم دیگران برای حفظ شخصیت و آرامشاشان از دور و برم پراکنده شوند. و آنان که به واسطهی نسبت خونی در کنارم باقی میمانند سخناشان را با من نخواهند گفت، فاصلهاشان را حفظ خواهند کرد و تنها به ظاهر تلاش خواهند کرد که مطابق میلم رفتار کنند.
یادم باشد که زندگی ، جز حلقههای محبت که درهم تنیده میشوند، دستهایی که به نوازش و یاری پیش میآیند، و جز زیبایی دنیا و طبیعت و موجوداتش، هیچ ندارد تا مرا امیدوار به بودن و ماندن نماید.
و بیشتر یادم باشد که حلقهها را مدام بازرسی کنم مبادا حلقهای شل شده باشد، دستی به نوازش و یاری پیش برم و دستی که به نوازش و یاری پیش آمده گرم بفشارم، دنیا را هر آن با چشم ، گوش ، زبان ، بینی و پوست ... ذره ذره و جزء به جزء ببینم ، بشنوم ، مزهمزه کنم ، ببویم ، لمس کنم ... و فراموش نکنم امروز و این ثانیه تنها چیزی است که در اختیار دارم. زندگی را به تمامی زندگی کنم.

داشتم به آبهای جاری شده تو میدان هفتتیر با خشم نگاه میکردم و مراقب بودم قطراتش بر روی شلوارم ننشینه. سرم به کار خودم بود که یکباره دیدم جلوم داره حرکت میکنه. آنقدر نزدیک به من بود که کافی بود دستم را کمی جلو ببرم و لمسش کنم. یک آن فکر کردم مبادا باهاش برخورد کنم. اما نه خوب حواسش جمع بود. فاصلهاش را خیلی زیبا حفظ میکرد و در عین حال انگار داشت میرقصید. آنقدر حرکاتش زیبا و دلنشین بود که یادم رفت خیابان پر از خودروهایی است که دارند دیوانهوار از هم سبقت میگیرند. قطرات آب کثیف توی خیابان هم فراموشم شد.
اینها همش چند ثانیه طول کشیده بود و من زمانی به خود آمدم که داشتم لبخند به لب دنبالش میرفتم. هی داشتم فراموش میکردم دوباره باید سوار تاکسی بشم و برم سرکارم![]()
سپاسگزارم پروانه کوچولو که صبح اخمآلودم را پراز لبخند و شادی کردی. ![]()

امان از روزی که نتوانی به شنیدههایت اعتماد کنی. روزگار تلخ و گزنده میشود. هربار که لب به سخن میگشایند ذهن زخمیات تو را به هزار سو خواهد کشاند:
"مبادا دوباره دروغ گفته باشد؟ دنبال چیست؟ چه سودی از این فریب میبرد؟ چگونه پاسخ دهم که نه سیخ بسوزد و نه کباب؟ حتما به خیالش رسیده نمیفهمم چه دروغی سرهم کرده... هه چه خوش خیال. برو آقا جان اینجا کسی چشم و گوش به دروغهایت نسپرده است ... "
*****************
امان از روزی که پس از یکبار رو شدن دروغت، هربار لب به سخن میگشایی ناچار باشی دلیل بیاوری بر راستگویی ات. بدتر آنکه قسم بخوری و دیگری گمان کند قسمهایت فریبی بیش نیست. دم خروس و قسم حضرت عباس!؟ چه عذابی است ثابت کردن راستیات.
میدانی چیست؟ یکبار دروغ گفتن و آشکار شدنش کافی است تا دیگر آن شکوه را در چشم ببیننده نداشته باشی. مگر با راستی چه چیز از دست خواهد رفت؟ آنچه با راستی از بین میرود بیهوده است که با دروغ برجا بماند. از ما گفتن از شما ... .

یکی از زیباترین ستایشهایی را که به زبان پارسی خواندهام، برایتان میگذارم. این سروده سالهای بسیاری است که گاه و بیگاه بر زبانم جاری میشود. فکر میکنم نیازی به گفتن نباشد که سراینده کیست.![]()
![]()
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست نگارندهٔ بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی ز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیست ز هستی مر اندیشه را راه نیست
روز بزرگداشت فردوسی بزرگ گرامی باد. ![]()
دیرکرد نوشت: روز زن و مادر بر همگی فرخنده باد. سپاسگزارم از دوستانی که زحمت کشیدند و شادباش گفتند و شرمندهام مجالی نیافتم به دیدارتان بیایم ![]()
خنده نوشت: حدس بزنید امروز چه پیامکی دریافت کردم!
از شماره ۹۸۸۸۶۳۵۰۰۵ + پیامک زیر دریافت شد:
مشترک گرامی: تولدت مبارک. همراه اول، همراه لحظههای خوش شما
دقیقا با یک ماه تاخیر .... این توجه اشون منو کشته 

صبح وقتی عجله داری برای تاکسی سوارشدن و همزمان داری سعی میکنی نوبت دیگرانی که زودتر از تو آمده بودند را رعایت کنی! خیلی سخته دیدن و تحمل زن یا مردی که هنوز از گرد راه نرسیده ... سوار همان تاکسیای میشه که میتونست تو رو به مقصد برسونه. خیلی سخته میدونم.
عادت داشتی یک بطری شیر بخری ۱۱۰۰۰ ریال، بعد از دو هفته میری تو فروشگاه بطری را برمیداری تاریخ مصرف را بخونی قیمتش دود از کلهات بلند میکنه. ۱۸۰۰۰ ریال. خیلی سخته میدونم.
داری یک ایمیل کاری را چک میکنی، یا نه اصلا یک ایمیل شخصی را ... و حالا باید پاسخ را ارسال کنی و بومب ... یکباره یا برق میره، یا ارتباط مخابراتی قطع میشه، یا سرعت حلزون به سرعت ADSL سور میزنه و ... . خیلی سخته میدونم.
داری لباسهات را بررسی میکنی. با خودت میگی این یکی رو که میپوشم فلان همکارم بد نگام میکنه. این یکی را بپوشم گشت بهم گیر میده. این یکی را همسرم، دوستم، پدرم یا نامزدم دوست نداره. وای خدا حالا چی بپوشم. خیلی سخته میدونم.
میخوای با بقیه حرف بزنی. هزاربار باید مراقب باشی کدام واژه رو استفاده کنی که مبادا دل بیمار یکی دیگه بلرزه، یکی فکر بد کنه، یکی عصبانی بشه، کار از دستت بپره، وجههی اجتماعیات خراب بشه، مشکل امنیتی پیدا کنی، جلف بنظر برسی ... اوف هزار تا درد دیگه . خیلی سخته میدونم.
اصلا فرض کنیم همه چیز خوب پیش میره و از صبح که بیدار شدی هیچ رویداد بدی پیش نیامده و کلاغها تو آسمون کار بد نمیکنن و از در و دیوار سگ و گربه نمیباره و ... یکباره یک خاطره، یک موسیقی، یک بیت شعر، یک نقاشی، یک رنگ ... تو رو میبره وسط خاطرات و رها میکنه و حالا هی بیا دست و پا بزن که برگردی. خیلی سخته میدونم.
میدونم خیلی سخته صبح که از خواب پا میشی تا شب که به بستر میری با اینهمه مشکلات ریز و درشت سروکله بزنی. اما سختتر اینه که بخاطر تمامشون عصبانی بشی و عصبانیت را با خودت ببری. نگو مگه میشه عصبانی نشد؟ میگم نه نمیشه. اما چه مدت این حس بد را با خودت حمل میکنی؟ یک لحظه؟یک ربع؟ یک ساعت؟ نصف روز؟ تمام روز؟ یک عمر؟؟؟ خب کی وقت میکنی بخندی؟ کی وقت میکنی گلها رو بو بکشی؟ کی میتونی آسمان را نگاه کنی و از رنگ و شکلش لذت ببری؟ کی میتونی چشم به بچهای بدوزی و از لبخندش احساس خوشبختی کنی؟
یه کم فکر کن و انتقام اشتباهات دیگران را از خودت نگیر. زود ِ زود به خودت مسلط شو و لبخند بزن.
های زویا با تو هستم.
* برای روشن شدن افکارتون عرض کنم که اونروز شیر را نخریدم و از یک هفته پیش هم هیچگونه محصول لبنی نخریدم. و اما بعد ... دیروز از رادیو شنیدم اقداماتی داره انجام میشه که قیمت لبنیات به زمستان پارسال برگرده. ( شما بخوانید بیشتر آب تو شیر و ماست بسته میشه
)

چه خوبه یکی کنارت باشه و وقتی مطمئنه از جایی یا چیزی عصبانی هستی، آنقدر حرف ازت بکشه و سربسرت بگذاره تا آخرش احساست فوران کنه، و وقتی چهره و چشمات بارونی میشه سرت رو بزاره رو شانه اش و بگه "راحت باش عزیزم من هستم"
چه خوبه دستی که با مهر بدورت حلقه میشه و چشمی که تا آروم نشی نگران نگاهت میکنه.
چه خوبه وقتی بهش اعتراض میکنی که "وقتی عصبانی و ناراحت هستم کاری بهم نداشته باش، بزار خودم آروم میشم. تو چه گناهی کردی که عصبانیت منو ببینی" لبخند بزنه و بگه " قراره هم تو شادیهات هم تو ناراحتیهات کنارت باشم. اگر وقت ناراحتیات نتونم کمکی کنم به چه درد میخورم؟"
چه خوبه یکی کنارت باشه و گاهی متوجه بشی داره یکریز نگاهت میکنه و تا تو سرت را بالا میاری لبخند بزنه.
اگر یکی رو داری که اینکارها رو برات میکنه همین الان به هر طریقی که میتونی بهش بگو که دوستش داری و چقدر برات مهمه.
زود باش . این پست و کامنت گذاشتن را رها کن. زود بهش بگو ![]()
گلم، از بودنت سپاسگزارم ![]()

زمانی که گرسنگی به روح و جسمت نفوذ میکند، مردهای متحرک میشوی که هرچیز را با شکم میسنجد " قابل خوردن یا غیرقابل خوردن"... آنگاه بیشتر واژهها مفهوم خود را از دست میدهند.
کتاب " نفس بریده- اثر هرتا مولر" از آن دست کتابهایی است که دوست دارم بارها و بارها بخوانم تا فراموش نشود.
داستان از زبان مردی آغاز میشود که از خانه و کشورش دل بریده و مشتاق رفتن است. خبر آمدن روسها و احتمال رفتن به روسیه، سبب شادی او است. اما ناچار است شادیاش را پنهان کند و وانمود نماید از اینکه قرار است به اردوگاه کار اجباری برود ناراحت و نگران است.
۵ سال زندگی در اردوگاه کار اجباری و تحمل مشقات آن بحدی است که احساس در او میمیرد و تنها واژگانی چند در ذهن گرسنه و خستهی او باقی میماند. چیزی شبیه " فرشته گرسنگی"، کسی که او را نظاره میکند تا چه زمان از فرط گرسنگی بمیرد. در این میان شاید او تنها دلیل زنده ماندنش را در جادوی جملهی مادربزرگ جستجو میکند " مطمئنم تو برمیگردی"
جایی از کتاب روایت میکند برای فروش زغال به خانهی پیرزنی روس مراجعه میکند. زن زغال را میگیرد و او را به خانه میبرد. زن یکریز حرف میزند و راوی تنها چند جمله را میفهمد. میفهمد که پیرزن از همسایهها میترسد و مدتهاست که جز دو مرغش همدمی نداشته و دیگر اینکه پسری بنام بوریس دارد که هم سن و سال راوی است و به خاطر جاسوسی همسایهای در دادگاه نظامی صحرایی محاکمه و به اردوگاه کار اجباری سیبری فرستاده شده است و او امیدوار است بوریس و راوی هر دو شانس بیاورند و هر چه زودتر به زادگاهشان برگردند. پیرزن راوی را دعوت به نشستن میکند، کلاه از سر او برمیدارد و در کاسهای حلبی یک لیتر سوپ سیبزمینی گرم به او میخوراند. او سعی دارد آهستهتر سوپ را بخورد اما غول گرسنگی مجال فکر کردن نمیدهد. سوپ را هورت میکشد و بی وقفه و بی توجه به داغی آن میبلعد. هنگامی که آب بینی راوی براثر گرمای سوپ جاری میشود پیرزن از اتاق یک دستمال گلدوزی شده سپید میآورد و در کف دست راوی میگذارد و میفشارد به نشانهی اینکه آنرا بخشیده. این دستمال احساساتی را در هردو زنده میکند. گویی پیرزن، راوی را به چشم پسرش نگاه میکند. در خیابان راوی از ناراحتی بیاد آوری درد مشترکشان گریه میکند. دستمال زیباست و این زیبایی همجوار قدیمی بودن دستمال است. دستمالی نفیس به یادگار از زمان تزارها. زیبایی برای راوی دردآور است. چرا که سرنوشت او و بوریس را بیادش میآورد. آیا هرگز آن دو به خانه باز میگشتند؟
در جای جای کتاب ، واژهها مفاهیمی جدید را تداعی میکنند. اینکه گرسنگی در ذهن من خواننده و از دید محکوم اردوگاه کار اجباری چگونه تفسیر میشود. اینکه انسان از فرط گرسنگی سگی ولگرد را با ضربهی بیل میکشد و تنها زمانی بیاد میآورد که وسیلهای برای پوست کندن و بریدن گوشت حیوان به همراه ندارد که خون سگ زمین را سرخ کرده است. اینکه ۶۰ سال پس از بازگشت از اردوگاه هنوز هم واژهی گرسنگی مردی را وادار میکند که وحشیانه بخورد و هرگز" فرشتهی گرسنگی" را فراموش نکند .
در حال خواندن کتاب، اشکی چشمم را خیس نکرد. از تصور تمام آن رویدادها لال شدم. همین.

محو خواندن کتاب، بیتوجه به راننده تاکسی و صدای تند موسیقی که هرلحظه بیشتر هم میشه و تنها یک چیز میتونه تمرکزت را بهم بزنه ... عطر خیابانی آشنا.
شریعتی حدفاصل میرداماد و پلصدر و اینهمه خاطره؟ خاطراتی که انگار سوار بر کریستالهای ریز و درخشان آن لوستر تنها پشت ویترین مغازه شدند و آبشاروار فرود آمدند در دلم.
آن روزهای پرهیاهو ! آن ۶ سال پر رویداد!
و " هایدا" که برای بسیاری، نامی است بر ساندویجهای آماده و پر سسی که جای جای این شهر درانددشت پیدا میشه... ولی برای من یک شلوار آجری و روسری نارنجی که باهم ست شده بود و شوق و ترسی است که حالا میدونم هم شوقش دلیل داشت هم ترسش.
و چه روزها که از قلهک تا مترو حقانی، پیاده میرفتم تا مبادا پشت سر اینهمه خودرو که سانت سانت حرکت میکنند دقایقم کسالتبار بشه.
چقدر دلم برای آن پارک کوچک " قلهک" تنگ شده که جاشو با ایستگاه مترو عوض کرده و دلم پر میکشه برای همهی آن روزهایی که از پشت پنجره کوه را تماشا میکردم و چای مینوشیدم و راهها را جستجو میکردم. همهی آن روزهایی که آسمان را شاهد میگرفتم و دنیا رو از قاب پنجره به تسخیر درمیآوردم.
قدم زدن در کنار دیوار باغ سفارت و تنفس هوای دلپذیری که پس از باران ریههات رو نوازش میکرد خاطرهی زیبایی که هنوز هم از بیاد آوردنش غرق سرمستی و شوق میشم و همهی اون رویاهای شیرینی که کنار دیوار باغ تو ذهنم ساخته و پرداخته میشد.
تنها سه سال از اون روزها گذشته اما انگار دهها سال پیش بود و من چقدر از اون روزهای خودم فاصله گرفتم. اونهمه شوق و سرزندگی کجای این سالها جا موند؟

چند سال پیش در برابر پرسش " اگر بدونی چقدر دیگه زنده هستی، چه خواهی کرد؟" گفتم زندگی میکنم. سعی میکنم تا جایی که در توانم باشه از لحظههام استفاده کنم. برای کارهایی که دوست دارم بیشتر وقت میزارم. بیشتر به سفر میرم و اگر امکانات مالی قابل قبولی داشته باشم حتی به سفر دور دنیا میرم و بزرگترین آرزوم را برآورده میکنم. کمتر از مردم دلگیر میشم و بیشتر میبخشم و بیشتر میخندم. اگر توانایی جسمی خوبی داشته باشم بیشتر میرقصم و بیشتر و بیشتر تو طبیعت نفس میکشم.
همهی اون حرفها یادم رفته بود و امروز وقتی داشتم برای کاری برنامهریزی میکردم دیدم جالبه از وقتی پا به سال ۲۰۱۲ گذاشتیم همهی چیزهایی که میتونست آرامشم را بهم بریزه اهمیتش را از دست داده. مثلا وقتی کسی رفتار ناخوشایندی میکنه به راحتی میتونم با خودم بگم " ولش کن، فشار زندگی روش زیاده. دست خودش نیست" . بیشتر دارم از لحظههام برای کارهایی که فکر میکنم توان انجامش را دارم استفاده میکنم. بیشتر به فکر سفر هستم و بیشتر میرقصم. دارم سعی میکنم وقتی تو خیابونهای شلوغ راه میرم بیشتر و بیشتر گوش تیز کنم تا صدای پرندهها را لابلای شاخهها بشنوم و بیشتر بو میکشم تا عطر گلهای بیشتری رو با ولع به سینه فرو بدم.
چه پیشبینیهایی که برای سال ۲۰۱۲ شده درست باشه چه نباشه من بنای زندگی امسال رو بر "به تمام معنی زندگی کردن" گذاشتم. امسال میخوام عشق بیشتری به جهان بدم و بیشتر از پیش جذب کنم.
شما به اون سوال چطوری جواب داده بودید و امسال چه میکنید؟
پ.ن: لازم نیست بدونیم کی عمرمون به پایان میرسه. بیا از همین امروز درست مثل پاسخامون به این سوال زندگی کنیم. فردا هیچوقت نمیاد.![]()
* از همهی شما برای شادباش زادروزم سپاسگزارم و ببخشید که فرصت نکردم به تکتک محبتهای شما جداگانه پاسخ درخور و شایستهای بدم.![]()
![]()

سکانس اول:
گفت "هر چی فکر میکنم میبینم دلم نمیاد تنهایی بری. نهایتش میگن چه بیدعوت آمده ... اما دلم میخواد کنارتون باشم" و من اصلا مشکوک نشدم. من برای دیدن دوستی عزیز میرفتم اما با دیدن مدعوین و فهمیدن کارهایی که دو نفری برام انجام داده بودند چنان سورپرایز شدم که هنوز هم سرشارم از حس خوبی که پیدا کرده بودم. یک دنیا سپاسگزارم.
سکانس دوم:
شماره نیفتاده. فوری متوجه شدم باید دایی نوید باشه. گوشی را که برمیدارم زود میگه "اول خواستم تولدت را تبریک بگم بعد هم بگم که خواستم پست بزارم عکست را هم بگذارم ولی بعد فکر کردم مبادا مشکلی برات پیش بیاد. حالا نظر خودت چیه؟" و من هنوز هم در شگفتی مانده بودم و سرشار از شوقی که به واژه بیان نمیشه.
سکانس سوم:
ایمیلم را که باز میکنم، ۵ شعر کوتاه نوازشم میکنند. شعرهایی که هرکدام دریایی است و من غرق میشوم.
سروده هایت را با پر عقاب بنویس
تا واژهای تازه بروید از کلکت
تا واژه های تازه برویاند
شقایق را در گندم زار
تا نان ودلدادگی فراوان شود
----------------
کتابت را از آخر بخوان
و سرنوشتت را از پیش گمانه زن
اگر نانی داری منتظر مهمان باش
خواب هم جزو عمرت خواهد شد
----------------
به ابر سلام کن
در حیاط خانه ات خواهد بارید
وصبح سبدی از نجوای گنجشکان بردار
تمام روز را شادمان خواهی زیست
---------------
در جستجوی سکه گمشده نباش
تنها لبخند بزن
سکه خود پیش پایت خواهد نشست
-----------------
تخم پرنده
بال جوجه را خواهد ساخت
تو با قلمت سرودی بسرای
که آدمی را بپرواز آورد
و باز هم ایمیل، و اینبار آشنایی قدیمی که فراموش نکرده است در زادروزت هدیهای از جنس ساختههای مشکاتیان بدهد.![]()
مهربونم ، دایی نوید بینظیرم، غزل نازنینم ، جواد جان، جناب پرتو گرامی و شما که قدم رنجه کردید و برایم جشن گرفتید، زادروز و بهارم زیباتر و دلنشینتر شد وقتی شما برایم نوشتید و کنارم بودید. ![]()
![]()
![]()
و از شادباش همگی یک دنیا سپاسگزارم
. امیدوارم همواره تندرست و شادمان باشید![]()







