پنجره را باز کنم و گلهای در حال شکفتن را بنگرم و نفسم را پر از لطافت بهار کنم ...
بعد ... آرام کنار پنجره بنشینم و چشمهایم را روی هم بگذارم .
نمیدانم پس از آن چه برسرم خواهد آمد !!! فقط می خواهم رفتنم در سکوت باشد ، بدون حضور انسانی دیگر. فقط من باشم و خالق و فرشته مرگ . فقط من باشم و امید به رحمت خالق
فقط سکوت آرامش بخش صبح .! یا نه ... صدای گنجشکها که بر بالای درختان پایکوبی می کنند ... پر از صدای قمریهایی که به دنبال جفت میگردند ... پر از نسیم و عطر گلها و شکوفه ها
چه رویایی خواهد بود رفتنم ... اگر اینچنین باشد .
من در همین لحظه هم می توانم خنکای صبح را احساس کنم ... و سردی سرامیکی که رویش می نشینم ...
به زودی سردی سرامیک کم می شود و انگار وجود من سرما را می مکد ... سرد میشوم در سکوت ...
چه باشکوه خواهد بود رفتنم ... اگر اینچنین باشد

باز هم توانستم به خودم ثابت کنم قویترم ،
که یک وسوسه مرا از پای نخواهد انداخت ...
شادمانم که اشک نتوانست وسوسه را پیروز کند ...
باور کن خیلی راحت بود ... گوشی را بدست گرفتن و ۱۱ شماره را پشت سرهم گرفتن و بعد ... چند ثانیه تحمل و صدای بوق و بعد صدای هیجانزده ای که منتظر تماس تلفنی ات نبوده و ... پایان را نمیدانم چون توانستم ایستادگی کنم ...
بامداد فردا چنان نشاطی در وجودم رخنه کرده بود که بیان کردنش خیلی دشوار است ، آنقدر سبک بودم که انگار هرگز رنگ اندوه را ندیده ام ...
این تمام هدیه عالم هستی به من بود ...
و چه زیبا هدیه ای

دلم براش خيلي تنگ شده ... براي تمام خنده هاي قشنگش ... براي تمام پختگي اش ... براي دستهاي بزرگ و مهربونش ... دلم براي همه چيزش تنگ شده ... حتي بيوفاييهاش ... براي يك لحظه ديدنش ... براي تمام سختيهايي كه بيصدا و به تنهايي تحمل كرد و دم نزد ... براي تمام خودداريهاش از به زبان آوردن نگرانيهاش ، از انتقال دادن مشكلاتش ... براي اينكه هيچ چيزي را بيشتر جلوه نداد ...
سپاسگزارم از خدا كه تو زندگيام با چنين شخصي مواجه شدم تا بدانم و بفهمم كه عشق خيلي از حرفهاي روزمره فراتره ... كه علاقه به هيچ چيزي وابسته نيست
كه : محبت افراط ميل است بيميل
كه اگر توي زندگي كسي را دوست داريم بخاطر هيچ چيز نيازاريمش .... و سعي كنيم كنارش بمونيم تا به اين درد بي درمان دچار نشيم و مرتب نگيم اي كاش ....
هرچي مينويسم دلم خالي نميشه ... حتي گريه هم آرومم نميكنه ...آنقدر نيازمند ديدارش هستم كه ميترسم از خودم شكست بخورم ... نه كه بد باشه ، نه ، از خدامه از خودم شكست بخورم ... فقط فكر اينكه اون تصور كنه من فقط بخاطر خودخواهي خودم ازش دور شدم و حالا بخاطر خودخواهي خودم و اينكه نتونستم كسي را پيدا كنم كه برام بمونه دارم برميگردم ، منو ديوونه ميكنه ...
نميخوام بيشتر از اين حضورم باعث آزارش بشه
يك نفر عذاب بكشه كافيه ... دو نفر زياده
برام دعا كن ... براش دعا كن ... و همين حالا به خودت و خدات قول بده كسي را كه دوست داري رها نكني ... حتي اگر بخاطر اين كارمجبوربشي سختي زيادي را تحمل كني ... بخاطر خودت و بخاطر عشق به خودت قول بده ... بذار عشق زنده بمونه ، نفس بكشه ، رشد كنه ... و با دستهاي قشنگش دنيا را زيبا كنه

حتي تصورش هم سخت است

گمان نكنم اين ساعت و اين تاريخ هرگز از خاطرم برود ... در اين ساعت و در اين تاريخ من وارد يك دوره جديد از زندگيام شدهام ... با اشكهايي كه فرو ريخت ... و قلبي كه بدرد آمد ...
من ناگزير از انتخاب شدم ... و چه سخت امتحاني بود ... در تمام طول عمرم از اين سخت تر امتحان نداشتهام ... و چه اشكهايي كه فرو ريخت ... و قلبهايي كه بدرد آمد ....
به سختي بياد آوردم
برگ در انتهاي زوال ميافتد و ميوه در اوج كمال
بنگر كه چگونه ميافتي ، چون برگي زرد ، يا سيبي سرخ ؟!!!
من چگونه افتادم ؟؟؟
۷/۸/۸۷ ساعت ۷ عصر ... اين زمان را هرگز از خاطر نخواهم برد
دلم براي تمام روزهاي قبل تنگ شده است ... براي تمام لحظات روزهاي قبل

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو - در ترانه کاملتر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم - تا سهم سایه - تا سراغ همسایه ...
صبوری می کنم تا مدار - مدارا- مرگ ...
تا مرگ - خسته از دق الباب نوبتم
آهسته زیر لب ... چیزی بگوید
مثلاْ وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت !
مرا نمی شناسد مرگ ...
یا کودک است هنوز ... ! یا شاعران ساکتند !
حالا برو ای مرگ - ای برادر- ای بیم ساده آشنا
تا تو دوباره بازآیی
من نیز دوباره عاشق خواهم شد .

کسی در باد می خواند
تو را تا اوج می خواهم
برای ناز چشمانت
چه بی صبرانه می مانم
دلم تنگ است و بی یادت
در این غربت نمی مانم
تو هستی در وجود من
تو را هرگز نمی رانم
خوشبخت و شاد باشی

دو دل شکسته ی در انزوا به هم برسند
ضریح و نذر رها کن بعید می دانم
دو دست دور به زور دعا به هم برسند
کدام دست رسیده به دست دلخواهش ؟
که دستهای پر از زخم ما به هم برسند
شکوه عشق به زیر سئوال خواهد رفت
وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند
نشانی ده بالا به یادمان باشد !
مگر دو دور در آن دورها به هم برسند !
شاعرش را نمی شناسم ... دوستی برام فرستاد ... خوشم آمد گفتم سهیم شوی
شاد باشی

اينكه اين جمله از كدام شاعر يا نويسنده است را نميدانم ، فقط ميدانم كه بسيار دلنشين گفته است .
اما آيا به راستي زندگي براي ما رسم خوشايندي است ؟ من هميشه با بياد آوردن خاطرات زيبايي كه والدينم برايم رقم زدهاند به اين نتيجه ميرسيدم ... اما حالا مدتي است كه با آدمهايي روبرو ميشوم كه انگار نميدانند از زندگي چه ميخواهند ... آدمهايي پر از توقعات بيحساب ... آدمهايي كه ظاهراً معمولي و سالم هستند اما در باطن افرادي هستند كه خواسته يا ناخواسته ديگران را ميآزارند .
در مقابل افرادي را ميبينم كه روحي بزرگ دارند و دلي رئوف ... افرادي كه به خوشي تو خوش ميشوند و از غم تو گريان ... افرادي كه در كنارشان به آرامش ميرسي به طوري كه ميتواني تمام بدي دنيا را به خوبي اين افراد ببخشي ... اميدوارم همه ما به وفور شاهد اينگونه انسانهاي شريف باشيم ... راستي ضرر ندارد كه من و تو هم سعي كنيم كمي به اطراف خود مهرورزي كنيم .
دوستي ميگفت :" زماني كه فهميدم بین مردم هستي ، به هر كه رسيدم سلام كردم "
تو هم بوي غربت را از اين جمله استشمام ميكني ؟ امیدوارم همه ما به زودی گمشده خودمان را بیابیم .
در پناه حق باشي

ميدانم كه تنها يك دوست واقعي سكوتم را خواهد فهميد ... پس منتظردوست واقعيام ميمانم .
LISTEN and SILENT are two word with the same alphabets .
They are very important for friendship; because only a true friend
can LISTEN to you when you are SILENT.





