قبل از هرچیز از همه دوستان سپاسگزاری میکنم که مرتب به اینجا سر زدند و از حالم خبر گرفتند . خب بهتره بگم که اصلا حوصله نت و وبلاگ نداشتم . البته شاید بهتر باشه که بگم حوصله نوشتن نداشتم . نه متن نه شعر .
یک مرتبه انگار تمام لغات را از توی ذهنم بیرون کشیده بودند و من حسابی هنگ کرده بودم
. بهرحال الان خوبم و میخوام آخرین بلایی که دو خواهرزاده ی شیرینم بر سرم آوردند برایتان بنویسم .
جمعه هفته گذشته وقتی داشتم آماده میشدم که به دانشگاه برم این دوتا پسر ناقلای خواهرم که یکی ۱۰ ساله (پارسا) و دیگری ۳ ساله (پویا) هستند تصمیم گرفتند منو به بازی بگیرند . بعد از کلی بدو بدو کردن و دنبال بازی ، عاقبت پارسا که هم زور زیادی داره (خدا نگهدارش باشه) و هم قبلا ورزش رزمی کار میکرد تونست منو با غلغلک به زمین بزنه و برای اینکه من بلند نشم پامو گرفت و نگه داشت . پویای ناقلا با همون زبان شیرینش که هنوز کلمات را درست تلفظ نمیکنه داد میزد : داداش تو پاشو بدیر منم دستشو میدیرم و بدردونیمش - ترجمه اش این میشه داداش تو پاشو بگیر منهم دستشو میگیرم و بچرخونیمش - خلاصه به این ترتیب شد که من یه چرخ و فلک مجانی سوار شدم و بعد از ۵ دقیقه که از شدت خنده دل درد گرفته بودم به زحمت بلند شدم و هر دو فریاد شادی کشیدند و من اجازه گرفتم رفع زحمت کنم ![]()
![]()

"گاهی وقتها با آنکه میدانم قرار نیست در صندوق نامههایم نامهای از تو باشد ، با دلهرهای عجیب آنرا میکاوم و هر لحظه به خودامید میدهم شاید اینبار نامهای داشته باشم ... و هیچ چیز مرا خوشایندتر از مرگ نیست وقتی آرزوهایم برباد میروند و من با کمال میل همان لحظه روحم را به آتش میکشم ."
انتظار درد بدی است... انگار همیشه و همه جا منتظری تا خبری ، نویدی ، مژدهای از کسی به تو بدهند که دیگر قرار نیست به او فکر کنی . قرار نیست او را ببینی، اما همه جا چشمانت به دنبال ردی و نشانهای از اوست ... اویی که تا بحال حتما خاطرهات را هم از یاد برده است .
با آنکه میدانی باید از این اسارت بیهوده خود را خلاص کنی ، به خودآزاری بیپایانی دچار شدهای که انگار از دیدن رنج کشیدن خودت لذت میبری ...
"کسی چه میداند که چنان دررگ و ریشهام رسوخ کردهای که تمام دلنگرانیهایی را که از بودنت دچار بودم فراموش شده و تنها شوق دیدارت درمن زنده است "
راستی چقدر حال کسی را که اینچنین است درک میکنیم ؟ چقدر؟ چقدر در دل بر او میخندیم ؟ چقدر در دل بر او رشک میبریم ؟ چقدر برایش دل میسوزانیم ؟ یا اصلا چقدر او را بحال عاشقی خود رها میسازیم؟

حاجــــــت چه بود از غــــم دل با تو بگویم
آنگــــــه که تــــو از راز دل مـا نـــــگرانی
آیــــت چه بــــود از اثر صحبــــت یــــاران
چون روی چنـــان زرد شد از عشق نهانی
من در تب و تاب و دل یارم به امـان است
ای دادِ دل و دادِ دل و راز نــهــــــانــــــــی
در گـــوش سحــــر قصـه خود بــاز بگویم
شــــاید که کنــد نغمه به صبح و تــو بدانی
هفتم شهریور ۸۷

تو گویـی نغمهی باد است اینجا
درون سینه بارانیســت امشـب
گمانم هق هق یاد اســـت اینجـا
به دل گفتــم بکاه از آه و افغـان
جوابــم داد رویاییســــت اینجــا
در ایـــن ایــام قدر زنـــدگی دان
که بس کوتاه و ناباقی است اینجا
ز عشـــق خود تعالی خواه هر دم
که کـــم ایـــام، روحانیــست اینجا
زغــم بگـــذر بهشـــتت گم نگردد
که قحط بازار نایــابی است اینجا
ز فـــردا هیچــــکس آگــــه نبــاشد
عشق را دریاب ، کو باقی است اینجا
بهمن ماه هشتاد و پنج

جز تو نـــدیـــدم عــزیــــز دل، بنشســـــــــته در کنـــــار مــن
آنشب که زغم قلب من شکفت ، در این کویر خشک و خالیام
جـــــــز تـو به بـــر نگـــــرفت مرا ، کــَــس در غم تنهــــاییام
بــــیتـــــو بهشـــــــت زنـــــدگی ، گــــردد کویـــــــر به قلب من
بــــا تــــو کویــــــر خستــــــــــــگی ، گــردد بهشـــــت بریـن من
اکنون که خسته ز جور زمانهام ،اکنون که زغم سر بر آستــانهام
دردی عمیق نشسته به قلب من ، کو میگشاید عقدهی هزار سالهام
صوتی حزیـــن بر گلـــوی من ، مهـــــــر تو شــــد آبــــــروی من
سیلـــــی عظیــــم بر رخـــم ، دســـت تو شــــد چــــاره ســــاز من
اشــــــکی که تو زدودهای ، از چهــــــرهی زرد و زار و خستهام
شد مفتــــخر به لمس عشق تو ، کم کم رها شد از دل پاره پارهام
اینک منم ، همان خستهی زار؛ با لطف تو دوباره به پا خاستهام
خوردم قســــم به ذات مقدّســت ، فانی نبیند بغض فرو خــوردهام
۲۸ فروردین ۸۳

دربـــــدر گشتم و از حال خود آگاهم نیست
که چنین خسته و زار جز دل بیمارم نیست
هر زمان بر در هر خـــــانه که من کوبیدم
جز تو کـَــس مرهم این همه آلامـم نیســـت
کـُـلـَـهت کج بنهــــادی و به مــن خنـدیـــدی
آرزویــــی به دلــــم جز لب خنــدانم نیسـت
تو بـــه من خشـــم گرفتی و به خود لرزیدم
زَهــرهی اوج گرفتـن به دل و جانم نیسـت
تابستان ۸۴

آرام ... آرامتر ...
این ضربههای مرگبار
مرا تا اوج جنون به زنجیر میکشد
آرامتر ... !
تو همیشه همدمم بودهای
امروز مرا با این درد خواهی کشت !!!
آرامتر ... آرامتر ...
دستهایم به سردی گرایید
چشمهایم به سیاهی
گونههایم به زردی
لبهایم به کبودی ...
تا کجا پیش خواهی رفت ؟؟؟
آرامتر ... آرامتر...
این درد مرا خواهد کشت . . .
من در این روزگار
تنها به تو دلخوش بودم !
امروز تو هم میروی ؟
به حرمت ایام ، آرامتر برو
پهلوی زخمدارم!
زیر پای توست
بهر خدا آرامتر برو
این پیکر بیجان
در برابر توست
دارایی من ! تو هم میروی !
و من از قبل تهیدستتر میگردم ...
...
حال که تو میروی
در سینهام به اندازه یک مشت
جای خالی خواهم داشت
- تا ابد
خدا را ، آرامتر برو
بگذار اشکهایم تو را بدرقه کنند
و لبهایم سرود وداع بسرایند
بگذار اندیشهام در هوای تو
به پرواز درآید
بگذار نفسهایم چون نسیم
به زیر بالهایت بوزد
و تو را در راهی که میروی یاری کند .
آرامتر برو
ای دل بی شکیب !
بهر خدا آرامتر برو ...
آبانماه هشتاد و دو

وقتی با تو میگویم، دردهایم تسکین مییابند ...
تو چه هستی؟؟؟ که همچون هوای تازه کوهساران بهاری ، در رگهایم جاری میشوی ؟
و چون رودی خروشان ، بر گونهام میدوی ؟
***
این سیل خروشان ، با یاد تو جویباری دل انگیز میشود ...
این کوهسار سرد و خفته ، با نام تو بستانی برافراشته میگردد ...
***
سلام صبح زیبای هستی
سلام ای روشنی چراغ من
من کنون به تو میاندیشم ... ![]()
مرداد ماه هشتاد و دو

از لحظههای ناب خود که با تو بُود نهـــان
هر لحظــــه و دم و هر فـــکر و هر خیـال
کز لحظههای بــودن با تو شـــــود عیـــــان
روزم بســـان ســــاعت و ماهم بسـان روز
چون گویمـــت که ایـام با تو شـــــــود دوان
دادم ستـــــــــــــــــان ز ایــــام بی کســـــــی
مهـــرم ببــــــــــخش به روزگــــــار جــوان
آتـــش به جان و سینهام هر لحظــــه میزند
مهــــری ز تو که در دلم گشتــه بیمـــــکان
دی گفـــــتمت که رهـــــــــــــا کن ایــــن دلم
گفتی دلـــــت به رضای خود شدسـت روان
سیام پنجمین ماه سال هشتادو چهار

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است.

ممکنه بعضی از این دعاها همونطور که اشک مرا جاری کرد ، چهره شما را هم نمناک کند . هر وقت که دلتون شکست و گونهاتون خیس شد لطفاً از صمیم قلب آمین بگوئید:
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد!
(تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست!
(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!
(سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.
(کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند!
(سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟
(حسن / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!
(شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره!
(پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!!
(زهره صبورنژاد / 7 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم...
(مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم!
(روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.
(مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!
(مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی!
(زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن...
(رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم!
(شایان نوری / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!!
(امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!
(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم!
(دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند!
(هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!
(باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!
(مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!
(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.
(المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!
(نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!
(عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
(رویا میرزاده / 7 ساله)
در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:
"هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است."
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یکی از دوستان خواسته دعای او را هم بگذارم :
کاش همه ادما یه روزی ادم شن ( ----- ۲۳ ساله از مشهد)

روزهایی که از خاطرت رفتم ...
همچون نسیمی که میوزد ،
از میان شاخسار سبز بهاری
***
باران که میبارد ، یاد اشکهایم میافتم
زمانی که به سردی هجر را پذیرفتی ...
***
امروز ساعتی است که میگریم .
اما نه برای هجر ، که پذیرفتهام!
برای لحظات گرمی که باهم داشتیم ...
~~~~~~~
تو کاغذ پارههای قدیمیای که لای یک دفتر گذاشته بودم متن بالا را پیدا کردم . برمیگرده به ۵ سال و ۴ماه قبل ... چه روزهایی را پشت سر گذاشتیم ![]()
یک توضیح کوچک دیگه ، از این پست به بعد شعرها و متنهایی را که سالها قبل نوشتهام میگذارم ![]()
![]()

«پرمودابترا»
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذارید، بهترین چیزها در زمانی اتفاق میافتد که انتظارش را ندارید .
«گابریل گارسیا مارکز»
درخشانی و صیقل خوردگی سنگ مرمر ، باعث نمیشود از استحکامش کاسته شود .
«ضرب المثل آلمانی»
دست عجول ، به جای ماهی قورباغه میگیرد .
«ضرب المثل انگلیسی»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
و در آخر
آشیانهای باش !
روزی پرندهای زندگی در تو را
مطمئن خواهد دید .![]()

دلی دارم بسان چشمــــــــه جوشـــان
ز درد و شادیاش گرم و خروشان
گهی از درد نالان است و خون ریز
گهی همچون سبـــــوی می فروشان
درون سینـــــــــهام بیتاب ، بیتــــاب
ز بهــــــر دیــــدن دلبر ، پریشـــــان
گرش گرما و شوری در میان است
ز عشق دلبر است و قوم و خویشان
سوم مهرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آنقدر این جمله بنظرم زیبا آمد که دلم خواست شما هم آنرا بخوانید :
عشق مانند شن روان است، اگر به آن چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید، به آرامی پیمانه ای از آن بردارید تا روح شما را لبریز کند. همچنان که شن در جستجوی پر کردن فضای خالی دستان شماست

دلیلش ساده است ، هر وقت به مسافرت و گردش خارج از شهر میرویم من پایه تمام شیطونیهای جوونی خواهرهام هستم .مامان میگه که از اون دسته آدمهایی هستم که بودنم نمود داره و ساکت شدنم حال خیلیها از جمله مادر نازنینم را میگیره و متاسفانه دیدم هنوز ضعیفم ... آخر سر هم برای اینکه بیشتر روز خوبشون را خراب نکنم توی ماشین خودمو به خواب زدم که فکر کنن خستهام .
همیشه همینطوره ، درست وقتی مغرور از عملمون میشیم یه پس گردنی از دنیا میخوریم که " های بیدار شو ، تو هنوز خامتر از اونی که فکر میکنی"
دیروز یکباره دلم برای تمام اون خاطرات خوب پر کشید و از خدا خواستم دوباره اون خاطرات تکرار بشه .
هی هی هی
، فکر نکنی من دپ شدما
عمرنات پتاسیم
اینها فقط خاطراتمه
و من امروز روحیه ام در حد تیم ملیه ...
وای نه ببخشید
در نقطه جوش قرار داره
و دارم از شدت روحیه به بخار سبک وزن تبدیل میشم
قراره یه دور کوچیک تو آسمون خوشگل این روزها بزنم آسمونی که مرتب زمین و بوسه باران میکنه ![]()

الان که دارم اینرا مینویسم یک خبر مسرت بخش شنیدم
. شنیدم دعایی شب ۲۱ ماه رمضان برای یکنفر نتیجهبخش بوده
. اشکهایی که میریخت ناراحتم نکرد ، شرمنده که میگم
اما خوشحال شدم .
راستی زندگی ، امروز دل به دریا زدم و مفصل با همکارم صحبت کردم
. از اشتباه بیرونش کشیدم
. آخه یه جورایی فکر میکرد مواقعی که ازش ایراد میگیرم دارم زیرآبشو میزنم
(بهت گفتم که به نوعی من رئیسشم؟؟
) . چیه داری میخندی ؟؟؟
خب معلومه که بهم نمیاد زیر آب کسی را بزنم اما اون که نمیدونست
. خب بابا حالا بزار بقیه حرفهامو بزنم بعد تا دلت میخواد بخند . اصلا بیا با هم بخندیم .![]()
زندگی جون ، دارم فکر میکنم چقدر خدا دوستم داره وقتی غم اطرافیانم را میبینم ، فرصت دیدن شادیاشون را هم دارم
. تو اینطور فکر نمیکنی؟؟؟
یه چیز دیگه هم فهمیدم
.
بیخود قیافهاتو اینطوری نکن !
خب اگر نمیخواستم بگم که بهش اشاره هم نمیکردم.
میدونی فهمیدم هر وقت لازمه درسی از تو یاد بگیرم ، خدا خودش وسیلهاش را میفرسته . گاهی درسهایی که میگیرم دردناکه اما در نهایت حتی شده با نمره ناپلئونی ، اونو پاس میکنم .
باز هم بخاطر لطف پروردگار سپاسگزارم .
برو دیگه به کارهات برس زندگی عزیزم .
سپاسگزارم وقت گذاشتی نامهام را خواندی
دوستت دارم . ![]()
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
راستی دوستان ، من منتظرم یکی یکی بیاید و بگید که دعامون کارساز بوده . یادتون نره ![]()

ساحل افتاده گفت : گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم نیست ، آه که من کیستم ؟
موج ز خود رفتهای ، تیز خرامید گفت :
هستــــم اگر میروم ، گر نـــــروم نیستم
«اقبال لاهوری»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پینوشت :
دوستان عزیزم ، نماز و روزههاتون قبول درگاه پروردگاه مهربان ... بیاید با هم قرار بگذاریم شب ۲۱ رمضان ساعت ۱۱ شب برای خوشبختی ، شادی ، سلامت ، روزی حلال و عشق حقیقی و آرزوهای هم دعا کنیم . اونهایی که آماده هستن دستاشونو ببرن بالا . التماس دعا ![]()
عزیزانی که تا حالا به ما ملحق شدن : ![]()
همکنون ، حکایه (عبدالصالح پاک) ، خاطر ، راسپوتین ، ترینیتی ، فروغ ، زبل خان ، مرتضی ، غریبه
برای همه دوستان چه آنها که آمده بودند و چه آنها که نیامده بودند دعا کردیم . امیدوارم به زودی به خواسته هایتان برسید

وقتی اشک می ریزی و غمی نهان در دل داری که نتوانی برای دیگری بازگو نمایی ، هزار دلیل برای خندیدن به تو می دهند و درست وقتی که شوق خندیدن در تو زنده می شود ... دوباره گریانده می شوی ... ؟؟؟
وقتی سبکبال در میان چمنزار در حال پرواز هستی و از بوی تازگی سرمست می شوی ، یکباره هزار لنگر بزرگ بر تو می بندند که بزرگ شده ای !!! ... و درست زمانی که احساس بزرگی در رگ و ریشه ات می دود و خودنمایی می کند ... سراغ کودک درونت گرفته می شود ... ؟؟؟
وقتی می خندم ، می گویند خنده زیاد عقل را ضایع می کند ... ؟؟؟
وقتی می گریم ، می گویند حیف از چشمان زیبایت که کم سو گردد ... ؟؟؟
وقتی آرامم ، جستجویم می کنند که نا آرام شوم ... ؟؟؟
وقتی ناآرامم ، به بدخلقی محکوم می شوم ... ؟؟؟
وقتی خوابم ، به زور بیدارم می کنند ... ؟؟؟
وقتی بیدارم ، لالایی می خوانند تا بخوابم ... ؟؟؟
می خواهم پرواز کنم ، بال پروازم را پنهان می کنند ... ؟؟؟
می خواهم اوج بگیرم ، هوایم را می ربایند ... ؟؟؟
می خواهم درد بکشم ، درمان می دهند ... ؟؟؟
می خواهم درمان شوم ، درد می افزایند ... ؟؟؟
می خواهم ... ؟؟؟ آیا خواستن من تعریف شده است ؟؟؟
به من بگو " کجای این شب تیره ... بیاویزم بیاویزم ... قبای ژنده خود را "
به من بگو ، خلوتم کجاست ؟؟؟ دلتنگم ...
آسوده باش ، دیگر گریه نمی کنم ... درمانده نشو ![]()

خدايا ! قلبم از اندوه به درد آمده و زخم دلم خونين شده ... قلبم را از سينه درآور و در درياي سياه غرقه كن و مرا در آغوش بگير و سخت بفشار
خدايا ! نفسم به شماره افتاده ... سينه ام را بشكاف و نفسم را آزاد كن و مرا در آغوش بگير و سخت بفشار
ديگر باور نميكنم عشق را ، ديگر به چهره آنكه ميگويد دوستت دارم مينگرم و از ته دل قهقهه سر ميدهم تا بداند كه ميدانم دروغگويي بيش نيست
ديگر باور نميكنم حرفها را ، ديگر با شنيدن تعاريف بيشمار سرمست نميشوم و هرگز نگاهم رنگ اطمينان نخواهد گرفت
ديگر باور نميكنم دنيا را ، ديگر دلايل را نميشنوم ،كر و كور ميشوم تا مرا در آغوش گيري و سخت بفشاري
ديگر از سادگي ام لذت نميبرم ، ديگر قلب عاشق نميخواهم ... قلبم را بگير و مرا سنگدل كن و مرا در آغوش بگير و سخت بفشار
ديگر لبخندم را نميخواهم ، ديگر بيخيالي ام را نميخواهم ، ديگر دنيا را نميخواهم ... مرا در آغوش بگير و سخت بفشار
ديگر اندوهم تمام نخواهد شد ، ديگر چشمانم خشك نخواهد شد ، ديگر فردايت را نميخواهم خدااااااااااااااااااااااااااا
~~~~~~~~~~~~~
پی نوشت :
دوستان عزیز لطفا خودتان را کنترل کنید . باور کنید این از آن طوفانهای فصلی با رگبارهای شدید بود که خیلی زود گذر کرد . حالم خوبه فقط انگار یادم رفته بود بیام بگم حالم خوبه
خب حالا که گفتم پس :
لطفا جدی نگیرید
من و خدا دوستهای جون جونی هستیم . خب دوستها گاهی باهم مجادله هم میکنند دیگه ![]()

|
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد آغاز کســــــــی باش که پایـــان تو باشد "سکوتت" را ، نشات گرفته از "خواستنت" تصور می کنند . "صبرت" را از " ناتوانی"ات . و "پاسخ"ات را تحمل نتوانند .
دیگر چه بگویم که گفته هایم را هم نمی پذیرند ...
ناگزیرم
.
.
.
سکوت می کنم |
|
|
~~~~~~~~~~~
پی نوشت :
به قول همکنون " ساکت می شوم " . لطفا خودتان در هنگام مطالعه اصلاح فرمایید
سپاسگزارم
دلم میخواهد تا ابد به سکوت ادامه بدهم . و در دل بخوانم :
سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست

او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:
« من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:
ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینهاش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینهاش بچسباند.
رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:
لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش نشست و به او گفت:
امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد.
میتوانى تصور کنی؟
او فکر میکند که من یک نابغه هستم!
او سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
«من آدم تاثیرگذارى هستم.»
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شبها به خانه میآیم توجه زیادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میکشم.
امّا امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهاى.
تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمیتوانست جلوى گریهاش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
« پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقم است. پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بودهاند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامهریزى شغلى کمک کرد... یکى از آنها پسر رییسش بود و همیشه به آنها میگفت که آنها در زندگى او تاثیرگذار بودهاند.
و به علاوه، بچههاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد. »
همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید.
یادتان نرود که

را از طریق ایمیل هم میتوان فرستاد!







